نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۱ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

سر چو بی عشقست ننک جان بود

دل که بی دردست نام آن بود

دل که در وی درد نبود کی دلست

جان چه سوزی نبودش کی جان بود

دل ندارد جان ندارد هیچ نیست

هر کسی که بیغم جانان بود

جان ندارد غیر آن کو روز و شب

آتش عشقیش اندر جان بود

دل ندارد غیر آنکو همچو من

داغ عشقی در دلش پنهان بود

دردها را عشق درمان میکند

گرچه درد عشق بیدرمان بود

داغها را عشق مرهم می‌نهد

زانکه داغ عشق مرهم‌دان بود

عشق باشد مرد را سامان و سر

خود اگرچه بیسر و سامان بود

عشق اگرچه خود ندارد خان و مان

عاشقانرا عشق خان و مان بود

آخر از عاشق جنون طاهر شود

دود آتش فیض چون پنهان بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و تاثیرات عمیق آن بر دل و جان انسان‌هاست. شاعر بیان می‌کند که زندگی بدون عشق بی‌معناست و دل بدون درد عشق، واقعی نیست. عشق به عنوان یک نیروی درمانگر دردها معرفی شده و اشاره می‌کند که گرچه درد عشق شاید بی‌پاسخ باشد، اما داغ‌های آن به انسان معنا و سامان می‌دهد. در نهایت، عشق به عاشق هویت می‌بخشد و حتی اگر خود عشق بی‌خانمان باشد، برای عاشقان خانه و کانونی است. آهنگ شعری از جنون عشق و جذبه‌ای که در آن نهفته است، به تصویر کشیده شده است.