غزل شمارهٔ ۴۰۰ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای دل مخواه کام که حاصل نمیشود
حق از برای کام تو باطل نمیشود
لذتشناس نیست که از دوست غافلست
لذت کسی شناخت که غافل نمیشود
تا جا گرفته عشق تو در سینه یک نفس
از دل خیال روی تو زایل نمیشود
زنده است انکه در ره تو میشود شهید
مرده است آنکه بهر تو بسمل نمیشود
رو دل به دست آر به سعی از گداز تن
تن در گذار تا ندهی دل نمیشود
تن گر دهی به آنچه نوشته است در ازل
رنجی که میرسد به تو باطل نمیشود
عاقل اگر به عشق دهد دل میسر است
عاشق ولی به موعظه عاقل نمیشود
جاهل اگر رود ز پی علم میشود
عالم محقق است که جاهل نمیشود
ای فیض راه میکده عشق پیش گیر
دل بیطواف میکده کامل نمیشود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی عشق و لذتهای معنوی میپردازد. شاعر به دل میگوید که نباید خواستهها و آرزوهای دنیایی را طلب کند، زیرا این خواستهها در نهایت به دست نخواهد آمد. او تأکید میکند که تشخیص لذت واقعی تنها از راه عشق به دوست میسر است و کسی که در عشق غافل باشد، لذت را نخواهد شناخت. همچنین، عشق حقیقی در دل نشسته و تا زمانی که عشق وجود دارد، عشق به معشوق فراموش نخواهد شد. شاعر به اهمیت تلاش و کوشش در راه عشق تأکید میکند و میگوید که فقط با دل دادن به عشق میتوان به حقیقت رسید. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که راهی که به عشق میانجامد، به کمال واقعی میرسد و دل بدون عشق نمیتواند به تکامل برسد.