غزل شمارهٔ ۴۰۲ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جان از لطافت بدنش تازه میشود
دل از حلاوت سخنش تازه میشود
هر دم حیات تازه از آن خط بدل رسد
گوئی که دم بدم چمنش تازه میشود
او میکند تبسم و من میروم ز خود
مستیم هر دم از دهنش تازه میشود
چون غنچه بیندم شکفد چون گل از نشاط
گوئی که دل ز حزن منش تازه میشود
تا بشکند دلم شکند زلف دم بدم
در دل جراحت از شکنش تازه میشود
گل گل شگفته میشود از روی نازکش
جائی چه بشنود سخنش تازه میشود
چون در خیال کس گذرد لطف آن ذقن
در دم طراوت ذقنش تازه میشود
یکبار هر که در رخ خوبش نظر فکند
یابد دلش روان و تنش تازه میشود
بگذار فیض حرف بتان از خدا بگو
جان از خدا و از سخنش تازه میشود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره تأثیر لطافت و زیبایی محبوب بر جان و دل انسان است. شاعر از تجربهای لذتبخش صحبت میکند که هر بار با دیدن یا شنیدن محبوبش، جانش تازه میشود و دلش شاداب میگردد. به عبارت دیگر، هر بار که او لبخند میزند یا سخن میگوید، زندگی و نشاط جدیدی در دل شاعر ایجاد میشود. این احساسات به طور مداوم و به شکل مکرر در شعر بازتاب یافته و نشاندهنده عمق عشق و زیبایی است که در وجود محبوب نهفته است. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که سخن و فیضی که از محبوبش میشنود، به منبعی از زندگی و شادی تبدیل میشود.