غزل شمارهٔ ۴۱ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جمال تست بروز آفتاب روزن ما
خیال تست بشبها چراغ مسکن ما
گرفت از تن ما ذره ذره داد بجان
زیمن عشق تو شد رفته رفته جان تن ما
گمان مبر که بیک جا نشسته ام فارغ
دو کون طی شد و یک کس ندید رفتن ما
دل من آهن و عشق تو بود مغناطیس
ربود جذبهٔ آهن ربای آهن ما
صفای کینهٔ ما کینهٔ زکس نگذاشت
نه ایم با کس دشمن بگو بدشمن ما
بمابدی کن و نیکی ببین و تجربه کن
خبر بکسان نیست غیر این فن ما
هزار خوف خطر بودی ارنمیبودی
کتاب معرفت ما دعای جوشن ما
دل فراخ نیاید بتنک از بخشش
بیا ببرگهر معرفت زمخزن ما
سخن زعالم بالا همیشه می آید
کجا خزانهٔ دل کم شود زگفتن ما
غنیمتی شمر این یکدودم که خواهد شد
بجای دیدن ما بعد از این شنیدن ما
جهان بدیده ما تیره شد کجا رفتند
نشاط عهد شباب آندو چشم روشن ما
همان بهار و همانگلشن و همان گلهاست
چه شد نوای خوش بلبلان گلشن ما
دلا اگر ننشینم طرف گل زاری
بیاد لاله رخی خون ما بگردن ما
چو برخضیض زمین مانده ایم سرگردان
چو اوج عالم بالا بود نشیمن ما
خموش فیض حدیث دلست بی پایان
بیان آن نتواند زبان الکن ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی احساسات عمیق عاشقانه و درگیریهای روحی شاعر را به تصویر میکشد. شاعر از عشق به معشوق سخن میگوید که مانند نور آفتاب برای او روشنی میآورد و در شبهای تنهایی چراغی برای سکونت اوست. او به تأثیر عشق بر وجودش اشاره میکند و میگوید که حتی اگر در جایی نشسته باشد، احساس آرامش ندارد. دل او پر از عشق است و این عشق مانند آهنربا او را به سوی معشوق جذب میکند. شاعر به دلیلی از مشکلات دوستی و دشمنیها نیز سخن میگوید و بر اهمیت تجربه و نیکی تأکید میکند. او به سرشار بودن دل از بخشش و فهم بیشتر این عشق اشاره میکند و از گذر زمان و تغییرات در زندگی میگوید. در نهایت، شاعر به یک حس ناامیدی از دست دادن روزهای خوش و جوانی اشاره میکند و میخواهد از این تجارب بیاندازه بگوید، اما به دلیل محدودیتهای زبانی، نمیتواند احساساتش را به طور کامل بیان کند.