غزل شمارهٔ ۴۱۵ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
جان سوختهٔ روئیست پروانه چنین باید
دل شیفتهٔ روئیست پروانه چنین باید
تا لب نهدم بر لب جان میرسدم بر لب
احسنت زهی باده پیمانه چنین باید
گه مست زناسوتم گه غرفه لاهوتم
گاه از خم و گه دریا مستانه چنین باید
چشم تو کند مستم لعلت برد از دستم
هر جام مئی دارد میخانه چنین باید
سر مست ز ساغر گشت دل واله دلبر گشت
تن بیخبر از سر گشت مستانه چنین باید
زلفت ره دینم زد ابرو ره محرابم
ایمان بتو آوردم بتخانه چنین باید
در دل چو وطن کردی جا در تن من کردی
جانم بفدا بادت جانانه چنین باید
جز جان من و جز دل جائی کنی ار منزل
افغان کنم و نالم حنانه چنین باید
در آتش عشقت فیض میسوزد و میسازد
تا جان برهت بازم پروانه چنین باید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و شوق بیپایان خود نسبت به معشوق میپردازد. او بیان میکند که برای رسیدن به معشوق و قرار گرفتن در کنار او، باید دلی شاداب و روحی جوان داشته باشد. شاعر به مستی و حال و هوای عشق اشاره میکند و میگوید که این حالتهای عاشقانه و دیوانگیها طبیعی و لازم است. چشمهای معشوق او را مست کرده و او را از خود بیخود کرده است. در نهایت، شاعر بر دلبستگی عمیق خود به معشوق تأکید میکند و میگوید که عشقش مانند پروانهای است که به شمع عشق میسوزد و میسازد. این همه نشاندهندهی همهجانبه بودن عشق و شور و شوقی است که در دل عاشق وجود دارد.