نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۸ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

مژده‌ای از هاتف غیبم رسید

قفل جهانرا غم ما شد کلید

گوی ز میدان سعادت ربود

هر که غم ما بدل و جان خرید

صاف می عشق ننوشد مگر

آنکه ز هستیش تواند برید

آنکه ازین باده بنوشد زند

تا با بد نعرهٔ هل من مزید

سیر نگردد بسبو یا بخم

کار وی از جام بدریا کشید

تا چه کند در دل و در جان مرد

نشاه این باده چو در سر دوید

ساقی از آن نشاه تجلی کند

عاشق بیچاره شود نابدید

حد و نهایت نبود عشق را

کی برسد وصف شه بی‌نذید

کوش که تا صاحب معنی شوی

فیض نسازد بتو گفت و شنید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان شادی و امیدی می‌پردازد که از جانب یک نیروی غیبی (هاتف) به شاعر رسیده است. شاعر اعلام می‌کند که غم او کلید درهای بسته‌ی جهان شده و کسانی که برای عشق و احساسات خود بهای حقیقی پرداختند، به سعادت دست یافته‌اند. او به نوشیدن می و عشق اشاره می‌کند و می‌گوید تنها کسانی می‌توانند واقعی از عشق بهره‌مند شوند که از هستی خود بگذرند. همچنین، عشق را بی‌نهایت می‌داند و به دنبال درک عمیق‌تری از آن است. در نهایت، شاعر به شنیدن و فهمیدن معانی عمیق‌تر دعوت می‌کند تا به فیض و روشنایی دست یابند.