غزل شمارهٔ ۴۴۳ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شهر یارم آرزو شد در دیار در دیار
در دیارم برد آخر تا دیار شهریار
بود عقل و هوش یارم بردم از سر هوش یار
در طریق عشقبازی هستم اما هوشیار
ارزو بوئی صبا سویم که جانم آرزوست
هم بیار از من خبر بر هم خبر از وی بیار
گفت آن مهرو که هر مهرو نمایم همچو بدر
روی بنمود و هلالی گشتم اندر انتظار
بارها گفتم که بارت میکشم باری بده
بر درت یکبار بارم داردم در زیر بار
چون از آن گلزار گشتم سوی گلزار آمدم
چون هزاران صد هزاران ناله کردم زار زار
روزگار من گذشت و روزگار من گذشت
حالیا در ماتم خود میگذارم روزگار
راح روحی فی هواه راح قلبی من هموم
مرحبا بالموت راحاً لیس فیها من خمار
فاض قلب الفیض من فیض الحکم فیضوضه
کالسحاب الماطر الفیاض او فیض البحار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به بیان آرزوها و حسرتهای خود در دیاری میپردازد که به دلخواهش نمیرسد. او عشقی عمیق و شگفتانگیز را تجربه میکند، اما باوجود این عشق، در جستجوی عقل و هوش خود هم هست. او به انتظار محبوبش مینشیند و در این راه، بارها از عشق و درد خود میگوید. شاعر اشاره میکند که اگرچه روزگاری گذشته و او در ماتم عشق خود به سر میبرد، اما همچنان روحش در جستجوی نور و آشتی است. او به تأثیر عشق بر قلبش و باران رحمت الهی اشاره میکند که مانند دریایی وسیع و فراوان است.