غزل شمارهٔ ۴۵۳ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گفتی مرا که چیست ز خوبان عجیبتر
ز ایشانست آفرینش ایشان عجیبتر
در آب و خاک روح دمیدم عجب بود
در خون و نطفه صورت انسان عجیبتر
گویند آفتاب عجیبسب و مه غریب
از مهر و ماهٔ عارض خوبان عجیبتر
ابرو و چشم بر رخ خورشید طلعتان
ز ابرو و چشم غمزهٔ خوبان عجیبتر
ناز و کرشمه خد و قد بس عجب بود
گشتن اسیر صورت چسبان عجیبتر
از جان عجیب تر چه بود در سرای تن
عشقست در سرای تن از جان عجیبتر
گوشم شنید قصه مجنون عامری
چشمم بدید قصهٔ خود زان عجیبتر
خون خوردن کسیست برای کسی عجب
آنکه برای بیغم ناران عجیبتر
ای کاش داشتند ز دل دلبران خبر
از دلبری تغافل ایشان عجیبتر
رندی و شاعری عجبست از طریق فیض
آنگاه شعرهای پریشان عجیبتر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر به زیبایی و عجیب بودن مخلوقات و ویژگیهای انسانی اشاره میکند. او میگوید که آفرینش انسان و روح در او از همه چیزها عجیبتر است و هیچ چیز نمیتواند به زیبایی و جاذبههای انسانی و عشق برابری کند. شاعر همچنین به داستانهای عاشقانه مانند داستان مجنون و لیلی اشاره میکند و میگوید که حتی درد و رنج عشق نیز عجیبه و جذابتر از بسیاری از موضوعات دیگر است. در مجموع، مضمونی از شگفتی و زیبایی در عشق و وجود انسان در این اشعار به تصویر کشیده شده است.