غزل شمارهٔ ۴۶۲ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دامن از دوستان کشیدی باز
مهر از عاشقان بریدی باز
زانکه پیوند با تو محکم کرد
بی سبب مهر بگسلیدی باز
می ندانم دگر چه بد کردم
می نگوئی ز تن چه دیدی باز
خسته کردی دلم بجور و جفا
وز سر رحم ننگر یدی باز
در حق دوستان مخلص خود
سخن دشمنان شنیدی باز
می نهم از غم تو سر در کوه
جامهٔ صبر من دریدی باز
گفته بودی وفا کنم با فیض
گفتی و مصلحت ندیدی باز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از احساس دلشکستگی و ناامیدی سخن میگوید. شاعر از دوست یا محبوب خود گلهمند است که پس از پیوندی مستحکم، دوباره محبت را از او دریغ کرده و به دوستان وفادار خود بدی کرده است. او نمیداند چه خطایی کرده که اینگونه مورد بیمهری قرار گرفته و دلش از این جفا آزرده است. شاعر در نهایت از عمق درد و غمش میگوید و احساس میکند که تمام صبرش در حال از بین رفتن است. همچنین از وعدههای محبتآمیز محبوب یاد میکند که تحقق نیافته و او را آماج ناامیدی کرده است.