غزل شمارهٔ ۴۷ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای کوی تو برتر از مکانها
وی گم شده در رهت نشانها
سرگشته به برّ و بحر گردند
اندر طلب تو کاروانها
ای غرقهٔ بحر بینشانی
وان گمره وادی نشانها
هر غمزدهایست از تو محزون
وز تست نشان شادمانها
از تست زمین فتاده بیخود
وز شوق تو شور آسمانها
راهی به تو نیست جز ره عشق
خاصان کردند امتحانها
در عالم عشق سیر کردیم
دیدیم یکانیکان نشانها
دل بر سر دل فتاده مدهوش
تن بر سر تن سپرده جانها
نزد دلدار رفته دلها
سوی جانان روان روانها
جانها همه پا کشیده از تن
دلهای همه کنده دل ز جانها
سر بر سر نیزههای حسرت
تنها بر خاک جانفشانها
هرکو از عشق گفت حرفی
افتاد چو فیض بر زبانها
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به عشق و آرزوی وصال معشوق میپردازد. او معشوق را بالاتر از تمام مکانها و گمشدهای در راهها میبیند که کاروانها به دنبالش میگردند. تمامی غمزدهها و شادمانها، به نوعی از عشق او متاثر هستند. عشق را راهی میداند که تنها از طریق آن میتوان به معشوق رسید و اشاره میکند که در سیر عشق، نشانههای مختلفی را دیده و احساسات عمیقتری را تجربه کردهاند. همچنین، شاعر به جدایی دلها از جسم و حسرتی که برای وصال باقی مانده است، اشاره میکند و بیان میکند که هرکس از عشق بگوید، تحت تاثیر آن قرار میگیرد.