غزل شمارهٔ ۴۷۸ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای دل اندر راه او ده اسبه ران را جل مباش
چست ران چالاک رو لابث مشو کاهل مباش
تا جمال او نه بینی یک نفس ساکن مشو
تا نیایی وصل ره رو رهن هر منزل مباش
خویشتن را بیمحابا در خطرها در فکن
در میان بحر رو وابسته ساحل مباش
راه دور و وقت دیر و مرکبت زشت و ضعیف
بال عشقی چو بپر در بند آب و گل مباش
دمبدم در هر قدم هوش دگر در سر در آر
آگهی در آگهی جو مست لایعقل مباش
آگهی گر نیستت با عشق میکن احتیاط
رو دلیلی جو چو عقلت نیست بی عاقل مباش
جمله عالم را همه حق دان و در حق ثبت شو
حق شنو حقگوی و حقبین حق شنو باطل مباش
چون حدیث او کنی سر تا بپا گفتار شو
چون شراب او کشیدی مست شو غافل مباش
تا توانی همچو فیض از مغز کو بگذر ز پوست
همچو شعر شاعر بیمغز ولا طایل مباش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این بیتها به دعوت به عشق و سلوک روحانی میپردازند و به شخص میگویند که باید در مسیر عشق و معرفت فعال و کوشا باشد. شاعر تأکید میکند که تا جمال و زیبایی معشوق را نبیند باید بیوقفه در تلاش باشد و از سکون پرهیز کند. همچنین به خطرپذیری و گذشتن از محدودیتها اشاره میکند و از شخص میخواهد به عشق اهمیت دهد و از دنیای مادی جدا شود. در نهایت، بر اهمیت شناخت حق و داستان زندگی و معانی عمیق تأکید میشود و از او میخواهد که در جستجوی معرفت و حقیقت صادق باشد.