غزل شمارهٔ ۴۸۰ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چو مرد او شدی مردانه میباش
چو مست او شدی مستانه میباش
اگر در سر هوای دوست داری
ز خویش و آشنا بیگانه میباش
چه خواهی لذت مستی بیابی
شراب عشق را پیمانه میباش
چه درهای سعادت بازخواهی
کلید عشق را دندانه میباش
چو زلف او پریشان شد بصد دل
درو آویز خود را شانه میباش
و گر زلفش شود زنجیر عشاق
برو عاشق شو و دیوانه میباش
چو گل باشد تو بلبل باش و مینال
و گر شمعست رو پروانه میباش
اگر جز جان تو مسند کند دوست
فغان کن ناله کن حنانه میباش
تو یک قطره ز بحر لامکانی
درون این صدف دردانه میباش
خمش کن گفتگو بگذار ای میباش
دهانرا مهرکن بی چانه میباش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به اهمیت و معرفت عشق اشاره میکند و از عاشق میخواهد که در مسیر عشق به طور کامل و با صداقت رفتار کند. او تأکید میکند که وقتی تصمیم به عشق میگیرد، باید خود را به طور کامل وقف معشوق کند و از دنیای مادی و ناآشنا دور شود. همچنین، لذت و سعادت در عشق را با داشتن انگیزه و اشتیاق واقعی به دست میآورد. شاعر به تصویرسازیهای زیبا از عشق و احساسات عاشقانه میپردازد و به معشوقهاش توصیه میکند که در سختیها نیز باید عاشق و دیوانه بماند. در نهایت، شاعر از عاشق میخواهد که سکوت کند و در خلوت عشق، فقط عشق را تجربه کند.