غزل شمارهٔ ۴۸۴ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
رفتیم من و دل دوش ناخوانده بمهمانش
دزدیده نظر کردیم در حسن درخشانش
دیدیم ز حسن احسان دیدیم در احسان حسن
دل برد ز من حسنش جان داد بدل خوانش
مدهوش رخش شد دل مفتون لبش شد جان
این را بگرفت اینش آنرا بربود آنش
دل یافت بنزدش یار بنشست بر دلدار
جان ز لطف جانان دید پیوست بجانانش
دل خواست ازو چاره جان جست ازو درمان
هریک چو بدید او بود خود چاره و درمانش
دل داد بعشقش جان بگرفت دو صد چندان
ای کاش شدی صد جان هر لحظه بقربانش
جان داد بعشق ایمان بستند بعوض ایقان
ایمان چون به ایقان داد با عین شد ایمانش
چش
یعنی چو نفهمد فیض حاجب تو بفهمانش
چون نیک نظر کردم در عالم بیهوشی
دیار ندیدم هیچ جز حسن و جز احسانش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی تجربهی عشق و زیبایی است. شاعر به همراه دل، به مراسمی میرود و متوجه زیبایی و حسن معشوق میشود. احساسات عمیق و شگفتی از دیدن او باعث میشود دل و جانش تحت تأثیر قرار بگیرند. شاعر به اوج عشق و دلتنگی میرسد، هر دو با یکدیگر پیوند میخورند و دل به عشق میدهد. او بیان میکند که ایمان و عشقش به معشوق به یکدیگر پیوسته و در این عالم جز زیبایی و احسان آن فرد چیزی نمیبیند. تمام این احساسات در فضایی از عشق و زیبایی به تصویر کشیده شده است.