غزل شمارهٔ ۴۸۹ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو جان ز قدس سرازیر گشت با دلریش
که تا سفر کند از خویشتن بخود در خویش
فتاد در ظلمات ثلاث و حیران شد
نه راه پیش نه پس داشت ماند در تشویش
ز حادثات و نوایب به بر و بحر افتاد
بلند و پست بسی آمده بره در پیش
هم از مقام و هم از خویشتن فرامش کرد
فتاد در ظلمات حجاب مذهب و کیش
یکی بچاه طبیعت فرو شد آنجا ماند
یکی اسیر هوا گشت و شد محال اندیش
بلاف کرد گهی دعوی الو هیت
گهی گزاف سخن گفت از حد خود بیش
یکی بعالم عقل آمد و مجرّد شد
یکی باوج علا شد بآشیانه خویش
یکی چو فیض میان کشاکش اضداد
اسیر بی دل و بیچاره ماند در تشویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در اینجا شاعر به توصیف حالتی از روح میپردازد که از عالم قدس به پایین میآید و دچار سردرگمی و تردید میشود. او در تاریکیهای سهگانهای گرفتار میشود که نه راهی به جلو دارد و نه به عقب. در این حالت، با حوادث مختلفی روبرو میشود و از مقام و هویت خویش غافل میگردد. روح به چاه طبیعت سقوط میکند و اسیر خواستهها و آرزوهای دنیایی میشود. او گاهی خود را در مسند خداوندی میبیند و گاهی فراموش میکند که در چه وضعیتی قرار دارد. در نهایت، او با وجود جستوجو برای درک عقل و حقیقت، همچنان اسیر تضادها و مشکلات باقی میماند و در تشویش به سر میبرد.