نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۹۱ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

عالم چو خاتمیست که این است عشق قص

از قصه‌است قصهٔ عشق احسن القصص

حق در کلام خویش بآیات مستبین

در شأن عشق و رتبه عالیش کرد نص

ارواح ما ز عالم قدسست و کان عشق

محبوس در بدن شده کالطیر فی القفص

روزی چو کرد حصه مقسم قرار داد

خون جگر وظیفهٔ عشاق زان حصص

بس دور شد که دور فتادیم ز اصل خویش

طول النوی بحر عنا هذه الغصص

عاشق فنای خویش طلب میکند مدام

اهل عزیمتست نمیجوید او رخص

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر عشق را به عنوان اصلی‌ترین موضوع و حقیقت عالم معرفی می‌کند. او عشق را مانند یک گوهر ارزشمند توصیف می‌کند که در داستان‌ها و آیات الهی به زیبایی بیان شده است. روح انسان را به پرنده‌ای تشبیه می‌کند که در قفس جسم محبوس شده و به دنباله آزادی و بازگشت به اصل خویش است. شاعر اشاره می‌کند که عاشقان حقیقی همیشه در جستجوی فانی شدن در عشق هستند و هیچگونه رخصتی را طلب نمی‌کنند، بلکه به سمت هدف خود با عزم و اراده پیش می‌روند.