نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۹۷ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

غم با دلت آشناست ای فیض

جانت هدف بلاست ای فیض

هر درد و غمی که روز و شب زاد

بر جان و دلت قضاست ای فیض

هر فتنه که از سپهر آید

اندر سر تست جایش ای فیض

خم و دردی که از حبیبت

بی مرهم و بی دواست ای فیض

چه زخم و چه درد هرچه او کرد

هم مرهم و هم شفاست ای فیض

رد تو دوا غم تو شادیست

چون روی تو با خداست ای فیض

حاشا که ز غم کنی شکایت

دانی چو غم از کجاست ای فیض

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به غم و دردهای زندگی می‌پردازد و به کسی به نام "فیض" می‌گوید که غم‌ها و دردها همواره با او هستند. هر اتفاق ناپسند یا فتنه‌ای که در زندگی‌اش پیش می‌آید، به نوعی بر او تأثیر می‌گذارد. اما در عین حال، محبت و عشق از طرف معشوق می‌تواند هم زخم و درد باشد و هم مرهم و شفابخش. شاعر به فیض توصیه می‌کند که شکایت از غم نکند، زیرا غم و شادی با هم تنیده‌اند و در ارتباط با ارادت و نزدیکی به خداوند شکل می‌گیرند.