غزل شمارهٔ ۵۲۱ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گذشت عمر و نکردیم هیچ کار دریغ
نه روزگار بماند و نه روزگار دریغ
برفت عمر بافسانه و فسون افسوس
گذشت وقت به بیهوده و خسار دریغ
نکردهام همهٔ عمر یک عمل حاصل
نبودهام نفسی با تو هوشیار دریغ
هر آنچه گفتم و کردم تمام ضایع بود
بهرزه رفت مرا روز و روزگار دریغ
بپار گفتم کامسال کار خواهم کرد
گذشت عمر من امسال همچو پار دریغ
زهر خموشی بیباد تو هزار افسوس
زهر سخن که نه حرف تو صد هزار دریغ
زهر چه بینم و رویت در آن نمیبینم
هزار بار فسوس و هزار بار دریغ
نه یک فسوس و ده و صد که بیحساب افسوس
نه صد دریغ و هزاران که بیشمار دریغ
غنیمتی شمر این یکدو دم که ماند ای فیض
بکار کوش نگو رفت وقت کار دریغ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن بیانگر حسرت و افسوس شاعر به خاطر گذر زمان و عدم انجام کارهای meaningful است. او به یاد میآورد که عمرش به هدر رفته و هیچ اقدام مؤثری انجام نداده است. شاعر احساس میکند که تلاشهایش در زندگی بیثمر بوده و وقتش را بیهوده سپری کرده است. او بارها در تلاش بوده که تغییراتی ایجاد کند، اما به نتیجه نرسیده و اکنون از این وضع ناراحت است. در نهایت، او به اهمیت لحظههای باقیمانده اشاره میکند و از خود میخواهد که از این زمانها به درستی استفاده کند.