غزل شمارهٔ ۵۲۳ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز عشق جوی کرامت ز عشق جوی شرف
بغیر عشق نباشد رهی بهیچ طرف
بغیر عشق مکن هیچ کار اگر بکنی
غرامتست و ندامت تحسر است واسف
بعشق کوش که فخر است عشق مردانرا
مفاخران نرسد شان بغیر عشق صلف
بکوش تا که کند عشق رخنه در دل تو
ز سینه ساز برای خدنگ عشق هدف
بغیر عشق منه دل که زود برگیری
بغیر عشق مکن نقد عمر خویش تلف
بهر طرف بمپوی و عنان بعشق سپار
برد ترا بهمان ره که رفت شاه نجف
ز من شنو سخن راست یار در دل ماست
بعشق کوش و برون آور این گهر ز صدف
اگر تو غوص کنی در بحار گفته فیض
سفینه پر کنی از دُر که آوریش بکف
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره اهمیت عشق و شرافت ناشی از آن صحبت میکند. شاعر به این نکته اشاره میکند که بدون عشق هیچ راهی به سوی کمال وجود ندارد و هر کار دیگری جز عشق، پشیمانی و غم به همراه خواهد داشت. عشق را از افتخارات و ویژگیهای مردان بزرگ میدانند و تأکید میکند که باید تمام تلاش خود را بکنیم تا عشق در دلمان جا بگیرد. همچنین شاعر به این نکته اشاره میکند که زندگی را نباید بدون عشق سپری کرد و بهتر است که به دنبال عشق باشیم تا به ما راهی به سوی کمال نشان دهد. در نهایت، او توصیه میکند که به سخنان دلنشین عشق گوش فرا دهیم و به جستجوی این گوهر بینظیر بپردازیم.