غزل شمارهٔ ۵۴۱ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
درد دل مرا نکند به دوای خلق
بیماری خدای بهست از شفای خلق
رنج از خداست راحت و راحت ز خلق رنج
قربان یک بلای خدا صد عطای خلق
صحرا و کوه خوشترم آید ز شهر و ده
صد ره صدای کوه بهست از ندای خلق
هر یک ترا بدام بلای دگر کشد
ای چشم بسته روی مکن در قفای خلق
گویند خلق راه حق ایسنت زینهار
مشنو مرد بسوی جهنم بپای خلق
میکن حذر ز پیروی دیو سیرتان
زنهار سیلی نخوری ز ابتلای خلق
بار گرانشان بدل و جان به و برو
میکش برای حق دو سه روزی بلای خلق
آزار خلق روی دلت سوی حق کند
راهیست سوی معرفت حق جفای خلق
دانی تو فیض آنکه نیاید ز خلق هیچ
بگذر ز گفتگوی ملالت فزای خلق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و رنج شاعر از تعامل با مردم و جامعه است و نشان میدهد که او به دنبال آرامش و حقیقت در نزد خداوند است. او میگوید که بیماری و رنج از خداست و این در حالی است که ایجاد آرامش و شفای حقیقی تنها از جانب خداوند ممکن است، نه از سوی مردم. شاعر به صحرایی و کوهها تمایل دارد و گوش دادن به صدای طبیعت را بیشتر از صدای انسانها میپسندد. او هشدار میدهد که نباید به دنبال پیروی از جامعه و مردم بود زیرا ممکن است به جهنم و گمراهی منجر شود. در نهایت، او تأکید میکند که فیض واقعی از جانب خداوند است و باید از دغدغههای بیفایده و ملالتآور مردم چشم پوشید تا به شناخت واقعی حق برسد.