غزل شمارهٔ ۵۳۹ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
هم توئی راحت جانم ای عشق
هم توئی درد و غمانم ای عشق
هم توئی حاصل و محصول دلم
هم توئی جان و جهانم ای عشق
هم توئی مایهٔ سوداگریم
هم توئی کار و دکانم ای عشق
هم توئی اصل وجود و عدمم
هم توئی سود و زیانم ای عشق
هم توئی طاعت و هم معصیتم
هم توئی ناز و جنانم ای عشق
هم توئی مایهٔ آشفتگیم
هم توئی امن و امانم ای عشق
گاه میسوزی و گه میسازی
تا چه خواهی تو ز جانم ای عشق
دوست کس دیده که دشمن باشد
هم تو اینی و هم آنم ای عشق
دل من بردی و جان میخواهی
ای بقربان تو جانم ای عشق
در دل فیض بمان یکدو نفس
تا که جان بر تو فشانم ای عشق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر نسبت به عشق پرداخته است. شاعر عشق را هم منبع آرامش و راحتی و هم مسبب درد و غم میداند. عشق برای او همه چیز است؛ وجود و عدم، سود و زیان، طاعت و معصیت. او عشق را مایه شادی و آشفتگی میداند و به تضادهای آن اشاره میکند. عشق گاه باعث سوختن و گاه موجب سازندگی اوست. در انتها، شاعر از عشق میخواهد برای یک لحظه در دلش بماند تا جانش را برای آن فدای کند.