غزل شمارهٔ ۵۴۵ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ذاب قلبی من اشتیاق لقاک
حسرت وصل میبریم بخاک
بر سر آتش تو میسوزیم
در هوای تو میشویم هلاک
چون ضروریست سوختن ما را
احرق ارواحنا بنار هواک
میدهیم از پی صال تو جان
اهدانا ربنا سبیل رضاک
گر تو خواهی که ما هلاک شویم
جان فشانیم از برای هلاک
دوست خواهد چه سوزش و شورش
من و سوز درون و سینه چاک
دل و جان پاک کردم از اغیار
پاک باید رود به عالم پاک
ز آتش عشق گر بسوزد فیض
گم شو از بحر کوخس و خاشاک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از اشتیاق و حسرت خود برای دیدار معشوق سخن میگوید. او با اندازهگیری سوزش و شوقی که در دل دارد، بیان میکند که در آتش عشق میسوزد و به خاطر معشوق جانش را فدای او میکند. عشق را ضروری میداند و میگوید که باید از چیزهای دنیا پاک شود تا به حقیقت برسد. در نهایت، بیان میکند که عشق واقعی انسان را از مسائل دنیوی دور کرده و او را به عالم پاک میبرد.