غزل شمارهٔ ۵۶۰ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
پرتو شمع رخت شد در وجودم مشتعل
سوخت از من هرچه بود از اقتضای آب و گل
بود ذرات دلم هر یک بفرمان کسی
مهرت آمد حاکم این مملکت شد مستقل
گفت از بهر نثار ما چه داری غیر جان
خود فدای ما نمودی روز اول دین و دل
گفتم از بهر نثار مقدمت جانی کم است
لیکن از دستم نیاید غیر آن جهد المقل
ای ز رویت هر چه جانرا هست ازانوار قدس
وی ز مویت مانده دل در ظلمت این آب و گل
ای فدایت هر که او راهست عز و اعتبار
وی برایت هر که هرجا میکشد خاری و دل
جان چه باشد با دل و دین تا که قربانت کنند
گر دو عالم را ببازم در رهت باشم خجل
در نعیم سایهٔ مهر رخت آسوده بود
پیش از آن کارند جانها را بقید آب و گل
باز آنجا میروم تا جان بر آساید ز غم
میگشایم قید آب و گل ز پای جان و دل
فیض اگر خواهی که جا در قدس علیین کنی
جسم و جانرا پاک کن ز آلایش این آب و گل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان عشق و محبت به معشوق میپردازد و با استفاده از استعارات زیبا، حس خود را از تعلق خاطر به او بیان میکند. او میگوید که عشقش چنان شعلهای در وجودش روشن است که از هرچه در او بود میسوزد. معشوق به عنوان حاکم دلش شناخته میشود و شاعر به نوعی فدای او میشود. او میگوید که جانش برای معشوق کم است و میخواهد جان و دلش را از قید و بند ماده جدا کند. در نهایت، او از معشوق میخواهد که برای رسیدن به جایگاه والای روحانی، جسم و جانش را پاک کند تا در مقام قرب او قرار گیرد. شعر در مورد عشق معنوی و تلاش برای رهایی از قید و بندهای دنیوی است.