غزل شمارهٔ ۵۷۰ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
هر رنج که میرسد بجانم
از خود رسدم اگر بدانم
از هیچکسم شکایتی نیست
از خویش بخویش در فغانم
بر من ازمن غمست و محنت
از بود و نبود خود بجانم
درد دل من ز غیر من نیست
خود درد دل و بلای جانم
خود سد ره سلوک خویشم
خارم که بپای خود نهادم
خار پای خودم که با خود
یک گام شدن نمیتوانم
بار دوش خودم که بر خود
پیوسته چو با خودم گرانم
از خویش اگر خلاص گردم
آن کو در وهم ناید آنم
چون فیض ز خویش اگر رهیدم
فرمان ده هفت آسمانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عمیقترین درد و رنجهای درونی فرد است. شاعر از نارضایتی خود از خویشتن سخن میگوید و بیان میکند که رنجهایی که متحمل میشود، ناشی از خود اوست و هیچکس دیگر را عامل آنها نمیداند. او احساس میکند که خود به مانعی در مسیر سلوک و رشد روحیاش تبدیل شده و نمیتواند از بند خود رهایی یابد. در نهایت، او به نوعی به فیض و رهایی از خود希望 دارد که ممکن است منجر به رسیدن به مقام و مرتبه بالا در عالم وجود شود.