نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۲۰ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

من آن نیم که توانم ز تو جدا باشم

جدا شوم ز تو در معرض فنا باشم

بغیر سایهٔ لطف تو جای دیگر هست

جدا اگر ز تو باشم بگو کجا باشم

خدایرا مپسند ای تو زندگانی من

که یکنفس بفراق تو مبتلا باشم

جدا ز تو زیم ارمن تنی بوم بیجان

و گر بیاد تو میرم ابوالبقا باشم

برای تو زیم و در ره تو میمیرم

ترا نباشم اگر من بگو کرا باشم

بآسمان برسم گر ترا زمین گردم

سر شهانم اگر من ترا گدا باشم

ترا نه بیند اگر چشم من چکار آید

فدای تو نشوم در جهان چرا باشم

اگر ندای تعال تو نشنود گوشم

بدوش حامل گوش چنین چرا باشم

چو پای من نرود در ره تو گو بشکن

ترا چه نیست چه در بند دست و پا باشم

خموش فیض که هر بد که بر سرم آید

بود سزای من و من سزای آن باشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر بیان می‌کند که جدا شدن از معشوق برای او ناممکن است و اگر از او جدا شود، زندگی‌اش معنایی نخواهد داشت. او می‌گوید که در غیر سایه لطف معشوق، جایی برای سکونت ندارد و هر چه باشد، تنها در عشق و یاد او زندگی می‌کند. شاعر از خدا می‌خواهد که او را از این جدایی نرساند و در مسیر عشق به معشوق، خود را فدای او می‌کند. او تأکید می‌کند که حتی اگر به آسمان هم برود، بدون معشوق خود را بی‌معنا می‌بیند و در نهایت، همه چیز را به خواست او واگذار می‌کند و به تقدیرش رضا دارد.