نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۲۲ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

تا من نشوم بیخود هشیار نمی‌باشم

تا دل ندهم از کف دلدار نمی‌باشم

گر غیر شوم یکدم با ناز نه پیوندم

تا یار نمی‌باشم با بار نمی‌باشم

من هم من و هم اویم هم قلزم و هم جویم

یک بینم و یک باشم بسیار نمی‌باشم

آنرا که شود چاره ناچار فنا گردد

چون چاره من شد او ناچار نمی‌باشم

آنرا که رخش بیند هوشی بنمی‌ماند

ز آنروست که من یکدم هشیار نمی‌باشم

در دار چو باشد او غیری نبود دیار

دیار چو باشد او در دار نمی‌باشم

از یار وفادارم یکدم نشوم غافل

در ذکرم و در فکرم بیکار نمی‌باشم

گر صحبت او خواهی از صحبت خود بگذر

با خویش چه باشم من با یار نمی‌باشم

هر گاه که با غیرم در خوابم و بی‌خیرم

بیدار چو می‌باشم بیدار نمی‌باشم

او نیست چو در کارم بیکارم و بیکارم

در کار چو می‌باشم در کار نمی‌باشم

بیماری اگر بینی بیماری عشقست آن

بیمار چو می‌باشم بیمار نمی‌باشم

صد شکر بدرویشی هرگز نزدم نیشی

آسایش خلقانم آزار نمی‌باشم

ایانم و هموارم آسان کن دشوارم

مانند گران جانان دشوار نمی‌باشم

پائی چو رسد بر سر دستی فکنم اسپر

از خاک رهم کمتر جبار نمی‌باشم

ای فیض بس از دعوی از دعوی بیمعنی

آن بس که بدوش کس من بار نمی‌باشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن بیانگر احساسات عاشقانه و تناقض‌های درونی شاعر است. او می‌گوید تا وقتی که از عشق واقعی خود جدا نشود، هیچ وقت کاملاً هشیار و مستقل نخواهد بود. شاعر احساس می‌کند که وجود او و معشوقش به هم گره خورده است و در عین حال بیان می‌کند که درد و رنج عشق او را به بی‌خوابی و نا‌آرامی می‌کشاند. هر چه که او با غیر معشوقش در ارتباط باشد، حالش بدتر می‌شود و از نظر روحی دچار سردرگمی می‌شود. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که تنها در کنار معشوقش احساس وجود و آرامش می‌کند و غیر از او هیچ چیز برایش معنا ندارد.