غزل شمارهٔ ۶۳۳ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
از آن ز صحبت یاران کشیده دامانم
که صحبت دیگری میکشد گریبانم
چو خلوتست دل ید در و دل آرامی
بپاسبانی دل در توقع آنم
ز دوست رنج پیاپی مرا بود خوشتر
ز راحتی که رسد از فلان و بهمانم
گذشت آنکه بصحبت نشاط رو میداد
کنون بمجلس صحبت به بیتالاحزانم
کجا شد آنکه بهنگام شعر میخواندم
چه شد نشاط رفیقان و کو رفیقانم
کجا شد آنکه بگردون فغان من میرفت
گره گره شده اکنون سینه افغانم
کجاست یار موافق رفیق روحانی
بلطف جمع کند خاطر پریشانم
یکیست یار من و نیست غیر او یاری
ولیک در طلبش چارهٔ نمیدانم
بسوی چاره نبردم رهی به بیداری
مگر به خواب به بینم که چیست درمانم
خیال دوست چنان میزند ره خوابم
که خواب مرگ گمان میشود که نتوانم
ز مرگ دم بدمم میرسد پیام خوشی
بگو بیا که روانرا بپاش افشانم
دل تو فیض اگر با تو صحبتی خواهد
بگو ز صحبت نامحرمان گریزانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم و درد ناشی از فاصلهاش با دوستان و محبوبش میگوید. او احساس تنهایی و یأس میکند و یادآوری میکند که صحبت با دیگران نمیتواند جایگزین دوست واقعیاش شود. دلش به خاطر غم و جدایی از دوستان و سرشار از انتظار برای دیدار معشوقش ناراحت است. او میگوید که درد و رنج ناشی از جدایی از دوست برایش قابل تحملتر از راحتیهای دیگران است. شاعر از یاد روزهای خوش صحبت و شعر خواندن مینالد و در جستجوی یار و رفیق خود است، اما در این راه به درمانی نمیرسد. در نهایت، او خواستار دوری از صحبتهای بیمعنا و نامحرمان است و تنها خیال دوستش را میبیند که خواب او را آشفته کرده است.