غزل شمارهٔ ۶۳۴ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
شب تار است روز من بیا خورشید تابانم
روان سوز است سوز من بیا ای راحت جانم
بیا ای یار دیرینم بیا ای جان شیرینم
دمی بنشین ببالینم که جان بر پایت افشانم
ترا خواهم ترا خواهم بغیر از تو کرا خواهم
بغیر از تو چرا خواهم توئی جانم توئی جانم
ز شادی چون شوم خندان توئی پیدا در آن خنده
ز غم چون میکنم افغان توئی پنهان در افغانم
زنی در من گهی آتش کنی گاهی دلم را خوش
کدامین بهتر است از لطف یا قهرت نمیدانم
ز من پرسی که مرد دنییی ای فیض یا عقبی
نه مرد این نه مرد آن پریشانم پریشانم
گروهی عالم و عاقل گروهی غافل و جاهل
من دیوانهٔ بیدل نه با اینم نه با آنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر در اشاره به شب تار و درد و رنج روحی اش از معشوقش درخواست ملایمت و حضور میکند. او از یار دیرین و جان شیرینش میخواهد که بیاید و آرامش بخش دل او باشد. او تصریح میکند که جز او کسی را نمیخواهد و عشق او تمامی وجودش را پر کرده است. شاعر بین شادی و غم و تأثیر آنها بر دلش دچار سردرگمی است و احساس میکند که گاهی آتش عشق و گاهی خوشی در دلش شعلهور میشود. او خود را در این دنیای مادی و معنوی در اضطراب میبیند و بین عقل و جهل در حال رفت و آمد است. در نهایت، به انزوا و دیوانگیاش اشاره میکند و حس پریشانیاش را بیان میکند.