غزل شمارهٔ ۶۴۵ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
فرمان نمیبرد این دل چهسان کنم
کارم ز دست دل شده مشکل چسان کنم
دست قضا بسلسلها بسته خواهشش
با این دل اسیر سلاسل چهسان کنم
روز ازل جنون و خرد بخش کردهاند
مجنون بسعی بیهده عاقل چهسان کنم
نقص و کمال جمله خلایق نوشتهاند
آنرا که ناقص آمده کامل چهسان کنم
با نفس خویش چون نتوانم بر آمدن
با خیل دیو راکب و راجل چهسان کنم
دل ده مرا نخست و دلیری نظاره کن
با دشمن درون من بیدل چهسان کنم
کارم گره گره شده چون زلف دلبران
یارب علاج عقدهٔ مشگل چهسان کنم
افتادهام بدست هجوم رسوم خلق
ضبط رسوم مردم جاهل چهسان کنم
آزادگان چست بمنزل رسیدهاند
با ننگ واپسی من کاهل چهسان کنم
فیض و دلش بهم چو نسازند در سلوک
در راه دوست قطع مراحل چسان کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به بیتابی و سردرگمی دل خود اشاره میکند و از مشکلاتی که به خاطر احساساتش با آنها مواجه است، صحبت میکند. او بیان میکند که دست قضا آن را به زنجیر کشیده و نمیداند چگونه با این دل اسیر رفتار کند. او به تضاد میان جنون و خرد اشاره میکند و از اینکه حس میکند نمیتواند بین این دو تعادل برقرار کند، نگران است. همچنین به نقص و کمال انسانها و چالشهای مربوط به نفس و دل خود میپردازد. شاعر از دشواریهای روابط اجتماعی و فشار تأثیرات مردم سخن میگوید و از احساس ننگ و کاهلی در مقابل آزادگان ابراز نارضایتی میکند. در نهایت، او از کمبود هماهنگی میان دل و روحش در مسیر دوست و عشق صحبت میکند و درخواست کمک میکند تا بتواند این مشکلات را حل کند.