غزل شمارهٔ ۶۴۶ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
پیوسته خستهٔ غم یارم چهسان کنم
در عشق آن نگار فکارم چهسان کنم
موئی شدم ز حسرت موی میان او
موئی از او بدست ندارم چهسان کنم
بستم دلی در او و گسستم ز غیر او
از بزم وصل او بکنارم چهسان کنم
چون من گدای را ره وصلش نمیدهند
تاب فراق دوست ندارم چهسان کنم
چون گشت رفته رفته دلم در فراق او
این خون اگر ز دیده نبارم چهسان کنم
از دست رفت و صبر و شکیبائیم نماند
راهی بکوی دوست ندارم چهسان کنم
روزم شبست بیرخ چون آفتاب تو
بی او همیشه در شب تارم چهسان کنم
گیرم که او نقاب برافکند و رخ نمود
چون تاب آنجمال نیارم چهسان کنم
گفتی که صبر چارهٔ در دست فیض را
بر صبر نیز صبر ندارم چهسان کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم و تنهایی ناشی از دوری معشوق میگوید. او به شکایت از خستگی و حسرت خود میپردازد و بیان میکند که چطور نمیتواند با فراق معشوق کنار بیاید. به تصویر کشیدن حسرتی که از نداشتن او در دل دارد و از دیگران فاصله گرفته است. همچنین به ناامیدی و ناتوانی خود در تحمل این درد اشاره میکند و میگوید حتی اگر معشوق ظاهر شود، توانایی دیدن او را ندارد. در نهایت، به ناتوانی در صبر و تحمل اشاره کرده و از فقدان راهی برای رسیدن به معشوقش مینالد.