غزل شمارهٔ ۶۷۵ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ما سر مستان مست مستیم
با ساقی و می یکی شدستیم
در ساقی و یار محو گشتیم
از ننگ وجود خویش رستیم
تا دست بدست دوست دادیم
پیوند ز خویشتن گسستیم
تا چشم بروی او گشادیم
زان نرگس مست مست مستیم
تا پای بکوی او نهادیم
از دست ببوی او شدستیم
با باده زدیم جوش در خم
تا باده شدیم و خم شکستیم
ما باده و باده ما دوئی نیست
ما رسم دوئی بهم زَدستیم
ما از مستی و مستی است از ما
در روز الست عهد بستیم
ما از ساقی و ساقی است از ما
در عیش بکام دل نشستیم
مستی نکنیم از آب انگور
ما مست ز بادهٔ الستیم
ما بی می مستی دمی نبودیم
بودیم همیشه مست و هستیم
از ما مطلب صلاح و تقوی
ما عاشق و رند و می پرستیم
برخواستهایم از دو عالم
تا در صف میکشان نشستیم
کس پای بما ندارد ایفیض
ما سر مستان مست مستیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر درباره حالتی از مستی و عشق به می و ساقی است. شاعر بیان میکند که در این حالت مستی، به پیوند و وحدت با دوست و ساقی رسیدهاند و از قید و بندهای وجود خود رستهاند. آنها از دنیای مادی و دوگانگی جدا شده و به حالتی از عشق و خوشی در دل نشستهاند. این مستی و عشق مختص به باده و انگور نیست، بلکه ناشی از یک عهد و پیمان قدیمی است. در نهایت، شاعر تأکید میکند که در این حالت عاشقی و عشق به می و رندی، هیچ خودداری و تقوایی نمیکنند و به صورت دائم در این حالت مستی زندگی میکنند.