نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۰۰ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

حسنش دریا و من سبویم

عشقش چوکان و من چه گویم

من قالبم او مرا چو جانست

او آب روان و من چه جویم

او چون نائی و من چه نایم

نالان و حزین و زار اویم

او از لب من سخن سراید

این نیست که ترجمان اویم

ای خواجه مرا حقیر مشمار

پروردهٔ دست لطف اویم

از نیک به جز نکو نیاید

چون او نیکوست من نکویم

چون پشت من اوست در همه حال

با او پیوسته روبرویم

گاه از شادی غزل سرایم

گاهم از غم چو فیض مویم

آنرا که بود بکوی او خاک

افتاده به چه خاک کویم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشقش که به دریا تشبیه شده و خود را به سبو نسبت می‌دهد، اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که عشقش چنان مهم و ضروری است که بدون آن، وجودش بی‌معنا می‌شود. شاعر از وابستگی عمیق خود به معشوق سخن می‌گوید و این که او به نوعی نماینده‌ی احساسات اوست. همچنین، شاعر از نقش پرورشی و حمایتی معشوق در زندگی‌اش یاد می‌کند و تأکید می‌کند که چون معشوق نیکو و خوب است، خود او نیز نیکوست. در نهایت، اشاره می‌کند که او همواره با معشوقش در ارتباط است و تجربیاتش از شادی و غم ناشی از این عشق است. شاعر همچنین به نوعی از زمین و خاکی یاد می‌کند که تنها در نزدیکی معشوق معنای خود را دارد.