غزل شمارهٔ ۷۱۵ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
تنم از خاک شد پیدا شود در خاک هم پنهان
ز جان تن بروید جان بماند شاد جاویدان
بجز عشقم که سازد پاک ازین خاک کدورت ناک
بیا تا ماهی گردم درین دریای بی پایان
ببندم خویش را بر عشق و بندد خویش را بر من
ندارم دستش از دامن ندارد دستم از دامان
من و این عشق پر آشوب عشق و این سر پر شور
نهم سر بر سر این کار تا از تن برآید جان
بمانم نقش عاشق را پس آنگه بگذرم از عشق
بجز معشوق یکتائی نه این ماند مرا نه آن
شوم محو جمال او بسان ذره در خورشید
شوم گم در خیال او بسان قطره در عمان
چو در حبس خودی ماندی برونآ فیض زین زندان
که تا دل وارهد از غم رود جان جانب جانان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد دگرگونی و عشق صحبت میکند. شاعر به تصویر کشیدن حالتی از جدا شدن تن از خاک و پیوستن به حقیقتی بالاتر میپردازد. او از عشقی یاد میکند که میتواند انسان را از کدورتهای دنیا پاک کند. در این میان، عشق را به عنوان نیرویی توصیف میکند که او را از دنیای مادی برمیدارد و به عالم معانی میبرد. شاعر به دنبال محو شدن در معشوق خود است تا به یک حالت روحانی و متعالی دست یابد و از غم و اندوه رهایی یابد. در نهایت، او به جدایی از خود و دستیابی به فیض الهی اشاره میکند.