غزل شمارهٔ ۷۲۰ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای که درد مرا توئی درمان
ای که راه مرا توئی پایان
کمر خدمتت بدل بستم
هرچه گوئی بجان برم فرمان
دادهام تن بخدمت تو بدل
دادهام دل بطاعت تو بجان
هرچه خواهی بیار بر سر من
یکدمم از درت ولیک مران
بخیال تو زنده است این سر
بهوای تو زنده است این جان
گر نه در سر خیال تست مقیم
ورنه در جان هوای تست روان
نیستم من به جز تن بی سر
نیستم غیر قالب بی جان
یکدم ار وصل تو دهد دستم
میدهم در بهاش جان و جهان
نه جهان خواهم و نه جان جانا
هم جهان فیض را توئی هم جان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و وابستگی عمیقش به معشوق اشاره میکند. او معشوق را درمان دردها و پایان راه خود میداند و به او خدمت میکند و هر فرمانی که بدهد را با جان و دل میپذیرد. شاعر میگوید که زندگیاش تنها به خاطر وجود معشوق است و بدون او چیزی ندارد. او هیچ چیزی غیر از عشق و وصال معشوق نمیخواهد و حتی حاضر است جان و جهانش را به پای او فدای کند. در واقع، معشوق برای او همهچیز است و او را از دنیا و جانی که دارد مهمتر میداند.