غزل شمارهٔ ۷۵ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
به کجا روم ز دستت به چه سان رهم ز شستت
همه جا رسیده شستت همه را گرفته دستت
بکشی به شست خویشم بکشی به دست خویشم
بکش و بکش که جانم به فدای دست و شستت
به من فقیر مسکین چو گذر کنی بیفکن
نظری چنانکه دانی به زکات چشم مستت
بنوازی ار گدائی به تفقد و عطائی
نکنی ازین زیانی نرسد از آن شکستت
نگهی به ناز میکن در فتنه باز میکن
به ره نظاره بس دل به امید فتنه هستت
کنیم خراب و گوئی ز چه این چنین شدستی
ز نگاه نیم مستت ز دو چشم می پرستت
به سخن حیات بخشی به نگاه جان ستانی
بکن آنچه خواهدت دل چه ز نیکوئی گسستت
کند آرزو کسی کو سر همتش بلندست
که نهد سری به پایت که شود چو خاک پستت
به درت شکسته آیم تو نپرسیم که چونی
به رهت فتاده نالم تو نگوئیم چه استت
چه شود گر التفاتی بکنی به جانب فیض
سر لطف اگر نداری ره قهر را که بستت؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلباختگی به محبوب است. شاعر از شدت احساساتش نسبت به محبوب سخن میگوید و ناامیدی و آرزوهایش را بیان میکند. او به محبت و توجه محبوب اشاره میکند و از او میخواهد که نگاهی به او بیندازد و او را مورد لطف قرار دهد. شاعر در عین حال از درد و رنجی که به خاطر دوری محبوب تحمل میکند، حرف میزند و به نوعی از ناتوانی خود در جدایی میگوید. در نهایت، او به عشق و جاذبهای که نگاه و حضور محبوبش دارد، تصریح میکند و ابراز امیدواری میکند که محبوب به او توجه کند.