غزل شمارهٔ ۷۷۰ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
شدم آتش از غم او که مگر دمی کنم جا
چو درون سنگ آتش بدل چو سنگ او من
پری خیالش آید ز سرم خرد رباید
بچه سان رهم ندانم ز خیال شنگ او من
نچنان نهنگ عشقش بدمم فرو کشیده
که خلاصیی توانم ز دم نهنگ او من
تن من چه خاک گردد همه گلستان برویم
که شوم ببوی او من که شوم برنگ او من
اگراو زند به تیرم و گر او زند بسنگم
نرم ز پیش تیرش نجهنم ز سنگ او من
بجفاش صلح کردم ببلاش دل نهارم
نکشم ز کوی او پا نرهم ز چنگ او من
همه اوست خیر و خوبی همه من نیاز و زاری
همه عز و فخر من او همه عار و ننگ او من
دل و دین عمر دادم بهواش فیض و رفتم
نگرفته هیچ کامی ز دهان تنگ او من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از حس عمیق عشق و دلبستگی شاعر به معشوق حکایت میکند. شاعر از غم جدایی و شوق وصال آزرده خاطر است و خودش را به آتش تشبیه میکند که درونش شعلهور است. او احساس میکند که معشوقش همه چیز برای اوست و بدون او هیچ چیز نمیباشد. شاعر حتی خود را با سنگ و دریا، و حالتی از زحمت و درد توصیف میکند که ناشی از عشق اوست. او نشان میدهد که در این عشق همه چیز به معشوقش وابسته است و زندگی و روحش تحتتأثیر او قرار دارد. شاعر به نوعی از ناتوانی در دوری از معشوق و نبودن استقلال از او سخن میگوید و در انتها بیان میکند که با وجود همه رنجها، عشق او همچنان برایش مهم و ضروری است.