غزل شمارهٔ ۷۷۷ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
چه شد گر کفر زلفت شد بلای دین
پریشانی گهی بر هم زند آئین
ز هر موئی هزاران دل فرو ریزد
به جنبانی خدا را طرهٔ مشگین
پریشانست در سودای آن بس دل
دلم سهلست اگر زان زلف شد غمگین
بگردن پیچم آن طره یا بازو
اسیر و بندهام گر آن کنی ور این
بود دلها از آن آشفته و در تاب
تو خواه آشفته سازش خواه کن پرچین
به بویش کی رسد مشگ ختن حاشا
ز عطرش وام میگیرد خطا و چین
شب یلداست خورشیدی در آن پنهان
ز هر چینش نماید ماه با پروین
نمییارم سخن از طول آن گفتن
که طول آن گذشت از چین و از ماچین
نهایت چون ندارد وصف زلف تو
درین سودا سخن را فیض کن سرچین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و زیباییهای زلف معشوق است. شاعر با زبان شاعرانه از تأثیر زلف معشوق بر دین و دنیای خود سخن میگوید و احساساتی نظیر پریشانی و دغدغههای عاشقانهاش را بیان میکند. او با اشاره به دلهایی که از زلف معشوق پاشیده میشوند، نشان میدهد که زیبایی معشوق چقدر میتواند انسان را تحت تأثیر قرار دهد. همچنین شاعر به تضادها و زیباییهای طبیعت و شب یلدا نیز اشاره میکند و از احوالات عاشقانه و افکارش دربارهٔ معشوق و زیباییهای او سخن به میان میآورد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که وصف زلف معشوق از حد و اندازه فراتر رفته و برای بیان این زیباییها کلام کافی نیست.