غزل شمارهٔ ۷۸ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
گفتم چه چاره سازم با عشق چارهسوزت
گفتا که چاره آورد این کارها به روزت
گفتم که سوخت جانم در آتش فراقت
گفتا که کار خامست، باید جفا هنوزت
گفتم ز سوز هجران آمد مرا بهلب، جان
گفتا که سازی آخر سربرکند ز سوزت
گفتم تموز هجران در من فکند آتش
گفتا بهار وصلی آید پس از تموزت
گفتم که با سگانت دیریست آشنایم
گفتا بلی ولی من نشناختم هنوزت
گفتم که نیست جایز از عاشقان بریدن
گفتا که ما معافیم از جان لایجوزت
سربسته حیرت افزود آیا چهها کند باز
با اهل دانش ای فیض، گر حل شود رموزت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر گفتگوهایی بین عاشق و معشوق را روایت میکند. عاشق از درد و رنج عشق و جدایی میگوید و معشوق با بیتفاوتی پاسخ میدهد، بهطوریکه نشان میدهد باید همچنان به این وضعیت ادامه دهد. در نهایت، عاشق به ناامیدی و حیرت دچار میشود و از اهل دانش میخواهد که او را در درک رموز عشق یاری کنند. این دیالوگها شامل تمثیلهایی از سوختن در آتش عشق و امید به وصالی بعد از جدایی است.