غزل شمارهٔ ۷۸۷ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
سوختم از جفات من حق وفا که همچنین
ز آتش دل گداخت تن جان شما که همچنین
هر که بپرسدت چسان روز شود شب کسان
پرده ز چهره برفکن رو بگشا که همچنین
گویم اگر چسان فتد نور بعالم از رخی
خور منما که همچنان رخ بنما که همچنین
دم ز قیامت ارزنم قامت خود بمن نما
فتنه چگونه میشود خیز بیا که همچنین
گویم اگر چسان رود جان ز تن از برم برون
جان بتن آیدم چسان در برم آ که همچنین
حرف شکر اگر رود خنده بزیر لب بیار
ور ز گهر سخن رود لب بگشا که همچنین
راه سروش بسته شد ناطقه را دهان ببند
کس برسد دگر تو فیض باز سرا که همچنین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به درد و رنج ناشی از جدایی و عدم وفا اشاره میکند. او از آتش دلش که به سبب محبتِ کسی میسوزد، سخن میگوید و به شدت احساس میکند که چگونه روزها به شب میگرایند و رازهای درونی را نمیتوان پنهان کرد. شاعر همچنین در جستجوی نور و روشنی است و به طرز زندهای تجربیات عاشقانه و معنوی خود را بیان میکند. او از مسایل قیامت و جان و تن صحبت میکند و به عشق و شکر در کلمات خود اهمیت میدهد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که باید به بیان احساسات و ارتباطات خود ادامه دهد و از فیض عشق و سخن باز نماند.