غزل شمارهٔ ۸۰۱ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بیپرده رخ نما که شوم من فدای تو
در چشم من در آ که شوم من فدای تو
دور از چشم بد که سراپای نکوئیی
نزدیکتر بیا که شوم من فدای تو
خوب آمدی بیا که بپای تو جان دهم
دردم شود دوا که شوم من فدای تو
با من هر آنچه میکنی از لطف و قهر و ناز
هست آنهمه بجا که شوم من فدای تو
در خلد چون بناز خرامی برسم سیر
حورت کند دعا که شوم من فدای تو
بگذر ز فیض زود که دیریست داریش
در وعده لقا که شوم من فدای تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و فدای خود در راه معشوق سخن میگوید. او میخواهد معشوق خود را نشان دهد و با چشمانش به او نزدیکتر شود. شاعر اظهار میکند که حاضر است جانش را برای معشوق بدهد و هر نوع رفتار او را با جان و دل میپذیرد. او از زیبایی و لطافت معشوق سخن میگوید و از او میخواهد که به او نزدیکتر شده و بگذارد که عشق و فداکاریاش را نشان دهد. در واقع، این شعر به ابراز عشق و فدای مطلق در برابر معشوق میپردازد.