غزل شمارهٔ ۸۰۴ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بر من نیستی کجائی تو
ای که یکجا دمی نیائی تو
آتش هجر تو کبابم کرد
سوختم این چنین چرائی تو
ای سراپا چنانکه میباید
وی که هستی چنانکه بائی تو
نیک محبوب دلربائی لیک
بیوفائی عجب بلائی تو
گل نچینند عاشقان ز درخت
ای ز خود بیخبر کرائی تو
گرچه من نیستم سزای تو لیک
بیوفائی عجب بلائی تو
فیض دیوانه میکند فریاد
بر من نیستی کجائی تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از معشوقهاش میخواهد که هر چه زودتر به او برگردد، زیرا غیبت او به شدت روح او را آزار میدهد. او به حسرت و عذابی که به خاطر جدایی و بیوفایی معشوق کشیده، اشاره میکند و میگوید که عشق او به شدت آتشین و سوزان است. شاعر همچنین به زیبایی و دلربایی معشوقش اعتراف میکند، اما در عین حال، بیوفایی او را به عنوان یک مصیبت بزرگ یاد میکند. در نهایت، این احساس شدید فقدان و دیوانگی ناشی از عشق، به فریاد او بدل شده است.