غزل شمارهٔ ۸۰۸ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قصه اندوه دل بسیار شد خاموش شو
هر که بشنید این انین بیمار شد خاموش شو
حرف درد عاشقان داروی بیهوشی بود
ز استماع آن دلم از کار شد خاموش شو
یاد ایامی که فخر نیکمردان بود عشق
چون حدیث عشقبازی عار شد خاموش شو
گوهر اسرار شاید کی بدست سفله داد
بس سر از گفت زبان بر دار شد خاموش شو
ذکر این افسانه ممکن بود تا در خواب بود
فتنه اکنون زین صدا بیدار شد خاموش شو
تاکنون در پرده بود این راز و درها بسته بود
زاهد از بوی سخن هشیار شد خاموش شو
گفتن اسرار با یاران بخلوت میتوان
مجلس ما مجمع اغیار شد خاموش شو
چون ز ظاهر میزنم دم آفت دم خفته است
گفتگو چون کاشف اسرار شد خاموش شو
هیچ دانستی چه آمد رفته رفته بر زبان
آنچه اخفا خواستیش اظهار شد خاموش شو
نو بنو باید سخن در بیت بیت و حرف حرف
یکسخن در یکغزل تکرار شد خاموش شو
امر فرمائی بخاموشی و خودگوئی سخن
شرح کتمان سخن طومار شد خاموش شو
خواست تا رمزی بگوید شد عنان از دست فیض
گفتمش ناگفتنی بسیار شد خاموش شو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان اندوه و درد دل شاعری میپردازد که از گفتن رازها و عشقهایش به دیگران ناامید شده است. او از شنیدن درد عاشقان و یاد ایام گذشته شکایت میکند و میگوید که گفتن اسرار عشق دیگر ممکن نیست. شاعر به این نکته اشاره میکند که در گذشته عشق فخر و افتخار بوده، اما حالا در حال افشا شدن است و دیگران را بیدار کرده است. او همچنین به تنهایی و خلوت خود در بیان این رازها اشاره میکند و نتیجه میگیرد که باید سکوت کند، زیرا گفتن این اسرار ممکن است خطرناک باشد و از عمق احساسات خود چشم پوشی کند. در نهایت، او به ناگفتنی بودن برخی مسائل تأکید میکند و خواستار سکوت میشود.