نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۱۲ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

ای عاقلان دیوانه‌ام زنجیر زلف یار کو

بر شعلهای شوق دل پروانه‌ام دلدار کو

دل مست او جان مست او تن هم سرا پا مو بمو

در جملهٔ ذرات من یکذره هشیار کو

دل رفت جان هم میرود روح روان هم میرود‌

جانانه را آگه کنید آن دلبر غمخوار کو

دل بستم اندر زلف او واعظ ز دستم دست شو

کافر شدم کافر شدم زنار کو زنار کو

قربانیم قربانیم عید وصال او کجاست

مشتاق جانم افشانیم آن غمزهٔ خونخوار کو

گیرم بر اندازی نقاب بنمائی آنرخ بی‌حجاب

لیکن سرت گردم مرا یارائی دیدار کو

گفتم که چون بینم ترا شرح غم دل سر کنم

آندم که بینم روی او آن طاقت گفتار کو

شب با خیال زلف تو کی خواب آید فیض را

در خواب هم کی بینمت آندولت بیدار کو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و اشتیاق به معشوق است. شاعر خود را دیوانه می‌داند و از زلف یار به زنجیر کشیده شده توصیف می‌کند. او احساس می‌کند که عشقش مانند پروانه‌ای است که در آتش شوق می‌سوزد. در کل شعر به بیان درد و غم فراق، میل به وصال و ناتوانی از دیدار معشوق پرداخته شده است. شاعر به زیبایی و یارایی معشوق اشاره می‌کند و از شیفتگی و مجنون بودن خود سخن می‌گوید، همچنین آرزو می‌کند که روزی بتواند معشوق را ببیند و از درد جدایی رها شود.