غزل شمارهٔ ۸۲۹ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بیا زاهد مرا با حضرت تو کار افتاده
ز کردارت نگویم کار با گفتار افتاده
ترا جمع است خاطر از ره عقبی دلت خوش باد
مرا زین ره ولیکن عقدهٔ بسیار افتاده
بنزد تست آسان زهد چون او را ندیدستی
بنزد من ولی این کار بس دشوار افتاده
تو پنداری به جز راه تو راهی نیست سوی حق
دلت در پردهٔ پندار از این پندار افتاده
ز حسن روی ساقی و ز صوت دلکش مطرب
مرا سر رفته از دوش ار ترا دستار افتاده
ترا زهد و مرا مستی ترا تقوی مرا رندی
ترا آن کار افتاده مرا این کار افتاده
ترا راه مسلمانی گوارا باد و ارزانی
مرا گبری خوش آمد کار با زنار افتاده
توئی در بند آرایش منم در بند افزایش
توئی بر مسند عزت من اینجا خوار افتاده
توئی در بند دستار و منم در بستن زنار
توئی بر منبر و من بر در خمار افتاده
منم چون فیض بر کاری که آن تقدم بکار آید
تو از کاری که کار آید ترا بیکار افتاده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تقابل زهد (پرهیزکاری) و مستی (صداقت و عشق) پرداخته است. او به زاهد میگوید که او فقط به ظواهر دین و زهد مشغول است، در حالی که او خود را در بند عشق و شوق میبیند. شاعر به زاهد اشاره میکند که او در راهی که خود انتخاب کرده، احساس آرامش میکند، اما در واقعیت خود دچار مشکلات و عقدههای زیادی است. او همچنین به تمایز میان زندگی مادی و معنوی اشاره میکند و بیان میکند که در پی مستی و عشق است، در حالی که زاهد در بند آرایش و ظاهر دنیاست. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که هر کس در مسیر خود مشغول است و زندگی هرکسی به نوعی مختص به خودش است.