غزل شمارهٔ ۸۵ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا که دل زغم معصیت ورق و رقست
امید نور تجلی زحق طبق طبق است
غمم ازو بود و شادمانی دل او
زیمن دوست همه درد من بیک نسق است
گناه ما چو خجالت در آسمان افکند
که بارش اینهمه کرد و هنوز در عرقست
سپهر نیست که دود دل عزیز انست
نشان خون دلست اینکه بر افق شفق است
نهم قضای خداوند را سر تسلیم
که بنده را زکتاب خدا همین سبق است
فروغ حسن تو را هست سوی حق روشن
که این صباحت آن آفتاب را فلق است
جواهر و در و زیور ابر کف حوران
نثار روی ترا زآسمان طبق طبق است
تو گر فرشته و حوری و گر بشری
مپوش روی که نظاره تو یاد حق است
سخن تمام نگردد زیک غزل ای فیض
اگرچه گفته تو صفحه دو صدورق است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات و عواطف شاعر نسبت به معصیت و غم ناشی از آن میپردازد. شاعر از امید به نور الهی و تحول درونی سخن میگوید. او غمها و شادیها را ناشی از رابطه با دوست (خدا) میداند و به تأثیر گناهان بر دل و آسمان اشاره میکند. شاعر به تسلیم در برابر قضای خداوند اعتراف میکند و زیبایی و روشنی الهی را با خورشید و زیبایی مخلوقات مقایسه میکند. در نهایت، او بر این نکته تأکید میکند که حتی یک غزل نمیتواند تمام احساساتش را بیان کند و این نشان از عمق عواطف اوست.