غزل شمارهٔ ۸۵۱ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
در کشور حسن آن یگانه
شد ساخته صدهزار خانه
این طرفه که نیست هیچ دیار
در هیچ سرا جز آن یگانه
دیار خود است و دار هم خود
کردیم سراغ خانه خانه
یک نکته بگویمت از این راز
در حسن ز عشق بود دانه
جنبید درو چو دانهٔ عشق
برخاست حجاب از میانه
پرواز نمود طایر حسن
بیرون آمد ز آشیانه
آئینه عشق پیش بنهاد
افکند دو زلف و کرد شانه
از عکس رخش در آینهٔ عشق
شد کشور حسن بیکرانه
خرمن خرمن بدید شد عشق
از دانهٔ عشق آن یگانه
بس خرمن حسن گشت پیدا
چون جلوهٔ او فکند دانه
بس قلزم عشق شد هویدا
زان جنبش عشق جاودانه
زد جوش چو بحر عشق برخاست
طوفان طوفان زهر کرانه
قلزم قلزم بدید گردید
از جوشش بحر بیکرانه
خاکستر عقل داد بر باد
چون آتش عشق زد زبانه
صد دل بربود یک نگاهش
یک تیر آمد بصد نشانه
هر جا در فقر بود در بست
بگشاد چو جود را خزانه
با اینهمه نیست غیر او کس
زد مطرب عشق این ترانه
بر تختهٔ گون نرد عشقی
با زد با خویش جاودانه
خود عاشق حسن خویش و معشوق
این ما و شما همه بهانه
ای فیض ازین حدیث بگذر
ترسم بجنون شوی فسانه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و عشق به حسن است. شاعر به توصیف کشوری میپردازد که در آن فقط حسن وجود دارد و هیچدیگری در آن دیار نیست. عشق به حسن را مانند دانهای میداند که در دل میروید و وقتی که این عشق جوانه میزند، زیبایی و جذابیت وی آشکار میشود. با ظهور حسن، حجابها کنار میرود و عشق به پرواز درمیآید. جلوههای حسن و عشق همچون آینهایی هستند که تصویر عشق و زیبایی را به نمایش میگذارند. عشق به حدی قوی است که باعث میشود انسانها عقل خود را فراموش کرده و تنها به عشق و زیبایی حسن توجه کنند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که همه چیز به عشق و حسن باز میگردد و تمام ما در حقیقت بهانهای برای عشق به او هستیم.