غزل شمارهٔ ۸۷۳ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شعلهٔ حسنی ز رخسار بتان افروختی
آتشی در ما زدی از پای تا سر سوختی
قامت بالا بلندان بر فلک افراختی
در هواشان شعلهٔ دل تا فلک افروختی
برقی از نورت درخشان کردی از مه طلعتان
ساختی با بیوفایان خرمن ما سوختی
گر نه استاد ازل در پرده بودی جلوهگر
چشم فتان ازکجا این دلبری آموختی
کردیم دیوانه گفتی راز ما با کس مگوی
پردهٔ عقلم دریدی و دهانم دوختی
خاکساری بندگی افتادگی بیچارگی
فیض از عشق بتان سرمایها اندوختی
هیچکس در هیچ سودا اینچنین سودی نکرد
عشق و آزادی خریدی دین و دل بفروختی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از زیبایی و جذبه بتان سخن میگوید که با چهره دلربای خود شعله عشق را در دل او میافروزند. او بر قامت بلندان تبریک میگوید و عشق آنها را روشنتر از هر چیزی میداند. شاعر به زیبایی و دلبری این معشوق اشاره میکند و از جایی میپرسد که این جذبه و دلبری چگونه آموخته شده است. او همچنین به حالت دیوانهوار خود اشاره میکند و میگوید که در این حالت، به راز عشق پرداخته و عقلش را کنار گذاشته است. در نهایت، شاعر به ارزش عشق و آزادی اشاره میکند و میگوید که هیچکس به این اندازه از عشق بهرهمند نشده و برای آن، دین و دل خود را فدای معشوق کرده است.