غزل شمارهٔ ۸۸۰ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی
چه دل و چه دین و ایمان همه گشت رخنه رخنه
مژههای شوخ خود را چو به غمزه آب دادی
دل عالمی ز جا شد چو نقاب بر گشودی
دو جهان به هم بر آمد چو به زلف تاب دادی
در خرمی گشودی چو جمال خود نمودی
ره درد و غم ببستی چو شراب ناب دادی
ز دو چشم نیم مستت می ناب عاشقان را
ز لب و جوی جبینت شکر و گلاب دادی
همه کس نصیب خود را برد از زکات حسنت
به من فقیر و مسکین غم بیحساب دادی
همه سرخوش از وصالت من و حسرت و خیالت
همه را شراب دادی و مرا سراب دادی
ز لب شکرفروشت دل “فیض” خواست کامی
نه اجابتی نمودی نه مرا جواب دادی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حالتی عاشقانه و مدهوشی سخن میگوید. او از ساقی میپرسد که چه بادهای به او داده که دل و دین و عقلش را از دست داده است. زیبایی محبوبش چنان او را تحت تأثیر قرار داده که همه چیز از دستش رفته و احساس میکند که دیگر حوصله و آرامشی ندارد. شاعر توصیف میکند که چگونه نگاه و زیبایی محبوبش موجب حیرت و شگفتی جهان شده و به او شادی و غم را توأمان داده است. با این حال، او خود را فقیر و دلنکتهنگر میداند و از اینکه دیگران از محبت محبوب بهرهمندند و او غم خود را حمل میکند، شکایت میکند. در نهایت، شاعر از محبوبش توقع پاسخ دارد، اما به نظر میرسد که در این عشق بیمار و ناکام مانده است.