غزل شمارهٔ ۸۸۱ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
گره از زلف خویش وا کردی
بر دلم بستی و رها کردی
در میان بلاش سر دادی
عقدهٔ محکمش بپا کردی
راه بیرون شدن برو بستی
در اندوه و غصه وا کردی
مرغ زار شکسته بالی را
هدف تیر ابتلا کردی
طایر قدس را ببستی بال
طعمهٔ اژدر بلا کردی
از برای تو من چها کردم
تو بپاداش آن جفا کردی
در رهت من بجان وفا کردم
تو بجای وفا جفا کردی
ز آتش غصه سوختی جانم
خاکم اندر هوا هبا کردی
هر بلائی که بود در عالم
بر سر فیض مبتلا کردی
هر چه کردی بجای من ای جان
نیک بایسته و بجا کردی
آفرین باد ای طبیب دلم
همه درد مرا دوا کردی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دلتنگی و رنجی که به خاطر عشقش متحمل میشود، سخن میگوید. او به طرف مقابل اشاره میکند که با محبت و وفاداریاش او را به دام انداخته و سپس رها کرده است. شاعر احساس میکند که تمامی تلاشها و فداکاریهایش بیپاسخ مانده و به جای محبت، تنها جفا دیده است. او از درد و غمهایی که در این مسیر متحمل شده، سخن میگوید و به خصوص به آلام خود اشاره میکند. در پایان، با نوعی ستایش از معشوق، همه دردهایش را از او میداند و به بیمار دلش به عنوان طبیب اشاره میکند. شعر دربردارنده احساساتی عمیق از عشق و درد ناشی از آن است.