نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۹۳ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

عشق تو دل هرکس بسته است بیک کاری

هر طالب سودی را برده است ببازاری

اینجمع سحرخیزان زو شیفتهٔ مسجد

منصور اناالحق گوی آویخته برداری

در هر سر از او شوری در هر دل از او نوری

هر قومی و دستوری از خرقه و زناری

هر طایفهٔ راهی هر لشگری و شاهی

هر روی بدرگاهی هر یار پی یاری

هر کس ز پی نوری سرگشته بظلماتی

از بهر گل روئی در هر قدمی خاری

یک طایفه از شوقش بدریده گریبانی

یک طایفه از عشقش انداخته دستاری

آن از طرب و شادی در خنده و آزادی

این از غم و از غصه رو کرده بدیواری

قومی شده زوحیران نه مست و نه هشیارند

نی در صدد کاری نی بارکش باری

هم را همه در کارند گر یار گر اغیارند

از دولت او دارد هر قوم خریداری

خود فارغ و آزاده رو بسته و بگشاده

دل بدره و دل داده اینست عجب کاری

فیض از همه واقف شد صراف طوایف شد

خود درهم زایف شد محروم خریداری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر به موضوع عشق و اثرات مختلف آن بر مردم اشاره دارد. هر فردی به نوعی در جستجوی عشق و نورانیّت است و هر قوم و گروهی راه خود را در این مسیر پیدا می‌کند. عشق برخی را خوشحال و آزاد کرده و برخی دیگر را به غم و اندوه دچار کرده است. در این میان، همه در تلاشند و در پی محبوب خود هستند، خواه محبوب حقیقی و خواه غیر آن. برخی در این رابطه به شادی و نشاط رسیده‌اند و برخی دیگر به حیرت و سردرگمی، به گونه‌ای که نمی‌دانند در چه حالتی هستند. در نهایت، عشق، همه را درگیر خود کرده و هر کس به نوعی از آن بهره‌مند یا محروم شده است.