غزل شمارهٔ ۸۹۴ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
در دل و جان من چه جا داری
روی از من نهان چرا داری
آنکه دل در تو بسته پیوسته
تا بکی از خودت جدا داری
همه شب بر در تو مینالم
تو نگوئی چه مدعا داری
ناامیدم مکن ز خود جانا
بامیدی که از خدا داری
آشنائی به جز تو نیست مرا
تو به جز من بس آشنا داری
چون توئی اصل خرمی و طرب
در غم و محنتم چرا داری
مس خود میزنم باکسیرت
که تو از حسن کیمیا داری
سوخت جانم از آتش دوری
بیدلی را چنین روا داری
دشمنان را بعیش و خرم شاد
دوست را در غم و بلا داری
هر چه او با تو میکند نیکوست
فیض آخر جز او کرا داری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به معشوق سخن میگوید. او از غم دوری و بیخبر بودن معشوق از حال او شکایت دارد و از این مینالد که چرا معشوق او را نادیده میگیرد. شاعر همچنین به امیدی اشاره میکند که از خدا دارد و بر این باور است که آشنایی دیگری جز معشوق خود ندارد. او در عین حال به خوشیها و زیباییهای معشوق نیز اشاره میکند و از درد و رنج ناشی از دوری او شکایت دارد. در نهایت، شاعر ناامیدی خود را از معشوق ابراز میکند و از اینکه در عین دوستی، معشوقی چون او در درد و مصیبت او را تنها گذاشته، گلهمند است.